فرشته ها هم بخوانند:
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و
تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته شده بودند. روزی همه
فضائل و تباهی ها دور هم جمع شدند. خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان
ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همه از این
پیشنهاد شاد شدند.
دیوانگی فورأ داد زدمن چشم میگذارم، من چشم میگذارم.
ادامه نوشته
دیوانگی فورأ داد زدمن چشم میگذارم، من چشم میگذارم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت توسط Mohammad reza
|